محمد بن أبي بكر الزهري الغرناطي ( مترجم : حسين قره چانلو )

70

كتاب الجغرافية ( فارسى )

هند است رسانيد ، در حالى كه هنوز سنگ‌ها و بستهء هيزم همراهش بود . چون مردم او را ديدند دورش جمع شدند و به او گفتند : « اى مرد قضيه چيست ؟ » ولى آن مرد عراقى راز خود را پنهان مىداشت و گفت : « من مردى از اهالى عراقم كه با گروهى از خويشاوندانم به دريا رفتيم . در راه ميان عمان و أيروج « 1 » كشتى ما خراب شد . امّا خداوند اين پشتهء هيزم را براى من مقدّر و ميسر ساخت ، پس چهارم روز است كه سوار آن شده‌ام تا اين‌كه خداوند مرا به سوى شما آورد هرچه داشتم از بين رفت و فقط خودم نجات پيدا كردم » . پس مردم به مرد عراقى به خاطر سلامتش تبريك و تهنيت گفتند و به او گفتند : « اگر اين بستهء هيزم در آتش بوى خوشى داشته باشد ، همان‌طور كه اكنون در غير آتش بوى خوشى از آن استشمام مىكنيم ، به درستى كه ستاره‌ات برآمده و بخت و اقبالت بلند گرديده است ! » . مرد عراقى گفت : « قضيه از چه قرار است ؟ » گفتند : « اين بوى عود تر و تازه را مىدهد ولى عود تر و تازه قطعه‌هاى كوچكى از ريشه است . در صورتى كه اين عود ريشه‌هايى بزرگ است و در كشور هند مثل اين عود پيدا نمىشود مگر در جبل القردة كه هيچكس نمىتواند از آن بالا برود ! » . سپس آن جماعت آن عود را در آتش آزمايش كردند و ديدند چنان بويى دارد كه از تمام عودهاى تر و تازه خوشبوتر است . آن‌گاه همان بستهء هيزم را به دو هزار دينار عراقى از او خريدند و آن مرد همچنان قضيهء سنگ‌ها را مخفى داشت . وى در شهر كولم راه مىرفت تا بلكه آن مرد هندى را كه او را به كوه برده بود ، ببيند ، تا اين‌كه ناگهان او را در مغازه‌اش نشسته يافت . پس چون مرد هندى او را ديد شناخت و به او سلام كرد و اصرار كرد و او را سوگند داد تا با وى به منزلش برود . وقتى به در منزل رسيدند ، مرد هندى داخل شد تا راه ورود را آماده كند ، ولى از در ديگر خارج شد و خود را كشت . مرد عراقى ديد كه مرد هندى تأخير كرد ، پس وارد خانه

--> ( 1 ) . 'Ayrudj ou Burudj لنگرگاهى در هند .